|
تفتی تباران
|
||
|
وابسته به کانون تفکر تفت و توسعه |
| خانم فرخ لقاء(شاعره تفتی) قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم هجرى
فرخلقا از زنان شاعره و از اهالى تفت بود و در اواخر سلسله صفویه زندگى مىكرد و در تفت با زنان شاه نعمت الله ولى معاشرت داشت. از اشعار اوست:
یوسف برفت وتاب زلیخا بتن نماند
یعنی چو رفت جان رمقی در بدن نماند |
|
باز آمد آن عزیز به دارلسرور وصل در مصر عشق صحبت بیت الحزن نماند گفتم سخن چرا نسرائی؟ به خنده گفت: از بس مکیدی لبم واز آن سخن نماند پوشیده از (لقا) چون لقایش دوباره تاب برتن به، قدر آنکه بدرد کفن نماند
|
|
برگرفته از کتاب: مشاهیر زنان ایرانی و پارسی گوی
منابع زندگینامه: منابع: «پردهنشینان سخنگوى»، آریانا، سال دهم، شماره پنجم، 49؛ تاریخ یزد، 327؛ تذكره شعراى یزد، 70؛ الذریعه، 947 / 9. فعالیتها: • شعر |
مناسب دیده شد که اجمالا در مورد این آرشیو موضوعی توضیحاتی بشرح ذیل داده شود.
نجوای این عاشق کمترینت را میشنوئی؟
امشب مثل هرشب توهستی ونیستی!
هستی ومرا میفهمی
ونیستی ،چون من میبینمت ونمیشناسمت!

ای محبوب عارفین
امشب بهانه ای است که تو برای هم آغوشی پاکترین عاشقانت به آنها میدهی ولذت وصل را به اهالی آسمانها مینمایانی.
چه میشود که من هم امشب ،قدر وصل تورا درک کنم؟
چه میشود که امشب، های های گریه های نمیه شبم ،بر گونه های ماه گونه تو بوسه وصل بزنند تا خنکای نسیم بهارانه نگاهت بر موهای در حال سپید شدنم، بنوازند وحال وهوای بارانی شبهای بهاری تفت را بیادم آرند؟حسی مثل کودکی ومعصومیتی دوست داشتنی در حضور یارانی که در کنارشان بودن، سرشار از امید مان میکرد. یارانی چون شهیدان پورطباطبائی،وطنخواه،مناقبی، ابهجی،حمید فلاح وعلیرضا فلاح،وصدها گل دوست داشتنی دیگر.
ای پاکترین بنیانگذار نغمه های گل داودی!
میشود امشب منهم به میهمانی بزم گلهای زیبایت مهمان کنی؟
میشود منهم نوازش بال فرشتگان کروبی را حس کنم؟
نمیشود من خاری در کنار گلهای زیبای بوستان امشبت باشم؟
نمیشود آهنگ خوش ندیمان سحری، گوشهای مرا نیز بنوازد؟
معشوقا قسم به همه زیبائی شاعرانه ات که امشب مرا نیزبه خویش خوانی وسختی وجود خارگونه ام را تحمل کنی، تا محشون از عطر نسیم سحری ات گردم وهمپیاله حافظ شیرازت باشم ورقص گونه بخوانمت که:
دوش در وقت سحر غصه نجاتم دادند
وندر آن نیمه شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود وچه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند.
آری مست باید شد ودر این شبهای علی گونه، آستان زادگاهش کعبه را،دست تمنا آویخت وبا بیداری وخماری ،جام می از دست فرشتگان مقربش گرفت که تا خدا ،خداست وتا علی، علی است این می را به بیداران این شبها میدهند که بقول شهید بهشتی، بهشت را به بها میدهند ونه به بهانه...
پابوس شبهای پر قدرتان
همتبار
می بخشدم شوق مستی کوه و بیابان سبزت
ای راحت بیقراران صبح گل افشان سبزت
د ل میرود از کف من با عطر ریحان سبزت
درمان کند خسته جانم باغ طزرجان سبزت
من مست شیدائی تو تو مست مستان سبزت
گوئی که در هم سرشته است جان من و جان سبزت
یادت بخیر ای گل سرخ خوش باد دوران سبزت
بنواز یاران مارا قربان دستان سبزت
در خاطرم جاودانه است خورشید چشمان سبزت
می برد تا انسوی غم ما را خیابان سبزت
ای کاش مهمان کنی باز ما را ما را به ایوان سبزت
یک شب که عاشقانه است شمع شبستان سبزت
هم سبز در سبز خوانی شعری ز دیوان سبزت
اندوهم از دل برانی در حجم احسان سبزت
افتاده از پا (کویر) ام دستم به دامان سبزت
شعر از آقای غلامرضا محمدی متخلص به کویر
تا چمن از نفست لبریز است
تفت یعنی گل سرخ
تفت یعنی چمنی از گل عشق خرمنی خوشه وصل دامنی لاله سرخ
شاخه یاسمنی در دل سنگ
گلشن نسترنی در دل کوه
نفسی تازه برای دل تنگ
تفت یعنی سبدی میوه تر
سبدی بافته از شاخه گلهای بهار
طبقی چیده براو خوشه زرین عنب
خونچه ای هشته بر او سرخی طناز انار
ای دلارام ای دوست صنم باده فروش
ای که از فرط سخاوت داری ابر گلبار طراوت بر دوش
در دلم برگ طراوت تو بکار تو بکار
بر (کویر )عطش من تو ببار تو ببار
شعر از شاعر خوب یزدی جناب آقای محمدی که سابقا فرماندار تفت بوده اند
|
اي آمده از عالم روحاني تفت |
|
حيران شده در پنج و چهار وشش وهفت |
|
مي نوش نداني ز كجا آمده اي |
|
خوش باش نداني به كجا خواهي رفت |
و يا
|
مي نوش كه عمر جاوداني اينست |
|
خود حاصلت از دور جواني اينست |
|
هنگام گل و باده وياران سرمست |
|
خوش باش دمي كه زندگاني اين است |
چگونه است كه فيلسوفي كه همواره در چرايي پديدها و هدف آنها تفكر مي كرده است به يكباره چهارپاره ايي بسرايد كه بر عمري تلاش در اين زمينه خط بطلان بكشد. و يا چگونه است كه منجم و رياضي داني كوشا كه عمري را از خراسان به عراق جهت كسب علم سفر كرده است اينك دم از باده نوشي و خوش باشي بزند. چگونه است كه روح جستجوگري كه زندگي را صرف يافتن و رسيدن كرده است اينك پس از اين همه جستجو به بي هدفي برسد. و چرا در ميان اين همه شاعر پارسي گوي كه انديشه هاي بلند و اشعار عميق عرفاني و اخلاقي دارند خيام معروف ترين شاعر پارسي گو در جهان شده است. شاعري كه در چهار پاره هايش مي گويد كه باده بنوش و خوش باش كه بعد از مرگ چو رفتي، رفتي و بازگشتي وجود ندارد:
|
اي آنكه نتيجه چهار وهفتي |
|
وز هفت وچهار دايم اندر تفتي |
|
مي خور كه هزار بار بيشت گفتم |
|
باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي |
|
|